ایران یعنی....
پرسید مهربانی را از که آموختی؟ گفت: مهربانی را از پسرک بازیگوشی آموختم که خورشید را در دفتر نقاشی اش سیاه کشید تا پدرش زیر آفتاب نسوزد 
قالب وبلاگ

هر چه بگویم کم گفته ام چرا که این آدم ها هنوز در خواب غفلت هستند. حتی با دیدن اتفاقات دور اطرافشان هنوز هم کار خودشان را انجام می دهند.

هر چه بگویم کم گفته ام چرا که با وجود نعمت هایی که خداوند به ما داده داریم این نعمت ها را با دستان خود نابود می کنیم و تا جایی می رسد می بنیم که پلی هم در پشت سر خود نداریم.

هر چه بگویم کم گفته ام به قول خواهر عزیزم که همیشه میگه آدم خوابیده را میشه بیدار کرد ولی کسی رو که خودشو زده به خواب نه. این مسئولین ما همه خودشونو زدن به خواب یا هنوز در خواب غفلت هستند. نمیبینن که چه اتفاقی داره میافته.

هر چه بگویم کم گفته ام ای بابا شما که این ها را میشنوید چرا کاری نمی کنید. چرا به فکر نیستید چرا جلوشو نمی گیرید و خیلی چراهای دیگر

هر چه بگویم باز هم حرف هایم ناگفته می ماند و نشنیده و گوش شنوا کم می شود.

[ ۱۳٩٤/٧/٦ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

الان نزدیک به 2 ماه و چند هفته ای که یه اتفاق جدید توی زندگی من رخ داده و این اتفاق باعث شده که کمتر به وبلاگم بیام و چیزی ننویسم اتفاق که باعث شده مسیر زندگیم تغییر کنه و به زندگی طور دیگری نگاه کنم و به مسائل دقیق تر بشم و به زبان دیگر حساس تر بشم.

اتفاقی که برام افتاده ازدواجم بوده در تاریخ 94/2/11 این اتفاق افتاد.

شروعی که هیچ گاه در تصورم نمی گنجید. 

شروع غیرمنتظره

شروع زندگی

[ ۱۳٩٤/٤/٢٥ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

ﻣﺎﺩﺭﺵ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ ﺩﺍﺷﺖ...

ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﯾﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﯼ ، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺒﺮﯾﻤﺖ آﺳﺎﯾﺸﮕﺎﻩ ﺳﺎﻟﻤﻨﺪﺍﻥ...
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﯽ؟
ﮔﻔﺖ آﻟﺰﺍﯾﻤﺮ...... 
ﯾﻌﻨﯽ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻮ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯿﮑﻨﯽ...
مادر ﮔﻔﺖ: مثل اینکه ﺧﻮﺩﺗﻢ ﻫﻤﯿﻦ بیماری رو ﺩﺍﺭﯼ...
ﮔﻔﺖ: ﭼﻄﻮﺭ؟
مادر ﮔﻔﺖ: ﺍﻧﮕﺎﺭ ﯾﺎﺩﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ ﺯﺣﻤﺘﯽ ﺑﺰﺭﮔﺖ ﮐﺮﺩﻡ...
ﭼﻘﺪﺭ ﺳﺨﺘﯽ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﺸﯽ...
کمر ﺧﻢ ﮐﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﻗﺪ ﺭﺍﺳﺖ ﮐﻨﯽ...
ﭘﺴﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﻓﮑر...
ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭ ﻣﻨﻮ ﺑﺒﺨﺶ...
مادر ﮔﻔﺖ: ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﮑﻨﻢ....
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﯾﺎﺩﻡ نمیاد ...

مادر روزت مبارک

[ ۱۳٩٤/۱/۱۸ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

سال 93 هم به پایان رسید با توشه ها و سختی هایی که کسب کرده بودم گذشت سال 93 برام سال پر از اتفاقات عجیب و غریب بود. و خوب بود توانستم در این سال کارهایی که می خواهم به آن دست پیدا کنم برسم.

امیدوارم همه از این سال استفاده مفید کرده باشند.

و اما سال 94 که تازه شروع شده برای همه سالی پر از آرزوهای ناب و به دست یافتنی باشه.

به امید خداوند همه به خواسته های درونیشان برسند.

سالی پر از شادی و سرور باشه


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۱/٥ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

امسال زمستان با سال های پیش خیلی فرق داشت یکی از فرق های امسال این بود که اول دی بود ولی هیچ بارونی اینجا نبارید. و هوا مثل بهار یا تابستان بود ولی بعد از دو ماه از زمستان که گذشت سرما شروع شد و این خیلی بده برای اینکه الان موقعی که درختان باید از خواب بیدار بشن و شکوفه بدن در دو ماه اخیر این اتفاق افتاده که این درختان با این سرما شکوفه هایی که داده بودند از بین میره.

بگذریم امسال هم کم کم داره میره الان 6 اسفنده و هوا همچنان سرد است. به قول شاعر که میگه:

زمستان است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

و این اول شعر این شاعر است اخوان ثالث چه زیبا گفت

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است.............

[ ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

یه چند روزی به مسافرت رفته بودم.تا شاید آرامش پیدا کنم از دغدغه های ذهنی، ولی نشد.

در این چند روز چیزهایی دیدم بهتر بگم زن هایی دیدم که همیشه در تلاش برای جمع جور کردن زندگیش بود. برای حفظ آبرو کار می کرد. زن هایی دیدم که مدام در تلاش بود. تا مبادا از غافله روزگار عقب بماند.

زن هایی دیدم که زیباییشان را در این سختی و مشکلات از دست داده اند.

زن هایی که زندگیشان را می بخشند.

زن هایی که همیشه در تکاپوی یه زندگی راحتن ولی صد افسوس که چه می شود به این قشر.

شما بگید یه زن ایرانی چی می خواد از زندگیش.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٠ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

بعد از مدت ها تلاش و تحمل زیاد روز موعود فرا رسید.

کاری که می خواستم انجام بدم را شروع کردم.

غروب بود، من مشغول تماشای تلویزیون بودم که گوشیم را برداشتم یک پیام تو گوشیم بود. وقتی پیام را باز کردم این جمله بود کمپوست و کجا بیارم. خیلی خوشحال شذم به پدرم گفتم که برام پیام اومده گفت کمپوست و کجا بیارم اون روز بارون می زد پدرم گفت بگو چه طوری می تونه خودش بیاره. آدرس خونمون رو براش فرستادم نوشتم کوی آزادی- آزادی2 منزل .... با تعجب گفت مگه تهران درست آدرس بده بهش گفتم همان دوگنبدان سابق. بعد نوشت حالا شد. چند دقیقه بعد به گوشیم زنگ زد و گفت خونه تون دقیق کجاست منم بیرون رفتم و دیدم یه ماشین از پایین کوچمون داره میاد خلاصه بلاخره کمپوست آوردن برام مکان را بهش نشون دادم و اون چند تا راهنمایی کرد. و رو کرد و به من گفت می دونی چه جوریه که گفتم شما که هستین از شما کمک می گیرم. روز 3 بهمن 93 اولین روز کاریم بود یعنی اولین روز کاری من در پرورش قارچ بود.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ۸:٢٤ ‎ق.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]

این جمعه که گذشت یعنی 19 دی ماه 93 ادامه ی کار جمعه ی دو هفته پیش بود این جمعه یکی از آشناهای قدیممون برای چیدن دیوار گفته بودم به خانه ی ما بیاد. اونم اومد، روز جمعه روز پر کاری بود پدرم اول خیلی توی کار نیامده بود. ولی برعکس مادرم بهم خیلی کمک کرد. مادرم آجر می اورد. خیلی دستش درد گرفت، پدرم بعداز ناهار اومد بهمون کمک کرد. تا کار زودتر پیش بره ولی تا ساعت 8.5 شب طول کشید. من هر چی می گفتم بزار بقیه را برای بعد گوش نمی داد. منم به عنوان کارفرما آجر به دست بنا می دادم. خلاصه روز جمعه ی ما نیز این طوری گذشت، درسته همگی خسته شده بودیم ولی باید این کار انجام می شد. البته میخوام بعدا بگم که چیکار می خوام انجام بدم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ نفیسه رحمانی کمرودی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

کوروش پادشاه این مرز و بوم من دختری هستم از گوشه این مرز و بوم که می خواهم مطالبی که در این وب می نویسم را به تمام مردم ایران تقدیم کنم. و گه گاهی از اشعارم نیز برای پست های دیگر استفاده می کنم امیدوارم هر جا که هستید پیروز و سربلند باشید.
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
RSS Feed